روزمرگی
  
 شاید برگی از این زندگی.. یا شاید تمام حرف های دلتنگی
 
اردیبهشت 1390
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 30 اردیبهشت ماه سال 1390
..........................

دلم گرفته.. اصلا فکرش رونمیکردم اینجوری بشه...  خیلی خسته ام خدایا کمکم کن


 
شنبه 28 اسفند ماه سال 1389
سلام

سال نو همه مبارک 

صد سال به این سالها 

ایشالا همه سالی پر از سلامتی و موفقیت داشته باشد


 
سه شنبه 30 آذر ماه سال 1389
کجایی

دلم گرفته... امروزم یه اتفاق بد افتاد... مترودیر اومد نیم ساعت دیر رسیدم سرکار...  

دلم واست تنگ شده... خیلی بدی... دارم دیوونه میشم... حس می کنم یه چیزی گم کردم... نمی تونم به نبودنت فکر نکنم... احساس تنهایی میکنم.. دلم واسه صدات یه ذره شده... واسه اس ام اس دادنت... واسه قهر کردنت...  دلم تنگ شده.... چیکار کنم... من یک ماه چه جوری تحمل کنم؟ همش دارم بد میارم... کجایی؟؟...


 
دوشنبه 29 آذر ماه سال 1389
اولین روز

خسته ام امروز خیلی روز بدی بود... شب آدم باگریه بخوابه صبح کسل... تمام روز کسل... دوست داره با همه قهر باشه دلش نمی خواد حرف بزنه... خدایا خسته ام.. منو یادت رفته؟ چه قدر امتحان... خسته ام... خدایا ازت دلگیرم... دلگیر... زجرم نده کمکم کن... همین


 
یکشنبه 7 آذر ماه سال 1389
نیم نگاه

نمی گویم کمک 

حتی نمی گویم نیم نگاهی به من بینداز 

می گویم... تنها 

تنهای تنها.... 

خدایم باش... 

آن وقت... هم کمک دارم هم نگاه کامل... 

نه نیم نگاه... 

 

                                                         به امیدت


 
سه شنبه 23 شهریور ماه سال 1389
کاش
خوش به حال اونایی که وقتی کوچیکن میمیرن... اون وقت همیشه تصویر ذهنی دیگران ازشون یه بچه است و بدون عیب..... کاش ادما عینک بدبینی و بردارن و مهربون باشن... کاش خیانت متولد نشده بود... کاش تو ذهن دیگران این قدر بزرگ نشده بودم که ازم متوقع باشن... خسته ام... عجیب از خودخواهی آدما خسته ام...

 
سه شنبه 24 شهریور ماه سال 1388
مرگ

هی....

بابا بزرگ بیچاره ام فوت شد....

خدا رحمتش کنه... جاش خیلی خالیه...

کاش خدا کمکم کنه مشکلاتم حل بشه... احساس خستگی می کنم

خدایا جز تو کسی و ندارم

خودت کمکم کن


 
جمعه 23 مرداد ماه سال 1388
فراموشی

 

 

من اینجا ایستاده ام

کنار روزگار برفی امید و تنهایی شبانه ام

کنار تمام خاطرات و خاطره هایی که رفته اند و خواهند آمد

کنار تو ای دوست

ای همراه

می دانم که تمام قصه ی ما به اینجا ختم نخواهد شد

می دانم که روزگار من با روزگار تو بسی در تعامل است

می دانم که شاید دیار من آمیخته ی دیار تو شود

و شاید تا ابد کنارت به تمام لحظه های اوج برسم

می دانم نزدیک است

نزدیک است آن زمان که تلالو آغوشت در وجودم رخنه کند

آن زمان که همواره

و از انتها و آغاز تمام عشق ها به تو می رسم

آن زمان که در اوج تنهایی ام تنها تو باشی و تو

و نفست شاید روزگاری لالایی شبانه ام باشد

نمی دانم نزدیک است یا دور

و یا دور دور و دست نیافتنی

دلم را می دانی که گرفته است

از همه حرف ها و کنایه های عمیق

از نگاه های احمقانه و حماقت نگاه

دلم گرفته...

برای تمام روزگاری که امید بستر رویاهایم را رنگ می کرد

برای آن زمان که من بودم و امید با تو بودن

و ناگاه

دنیایم تاریک شد

گوی آرزوهایم شکست

من ماندم و تل خاکی پر از عشق پنهان شده

من ماندم و قبر رویاهایی که زودتر از جسمم خاک شده اند

حتی خدا را هم از دست داده ام

نمی خواهم حتی به خدا فکر کنم

آخر چه قدر امتحان؟

خسته ام...

خسته و فرسوده

شمارش معکوس جدایی ام از تو آغاز شده و تو

به هیچ می اندیشی

به بازی کودکانه ات ادامه می دهی

و وقتی جسمم خاک شد می فهمی که چه قدر دلتنگم هستی

دلم گرفته

با هیچ چیز باز نخواهد شد

دلم گریه می خواهد و تنهایی واقعی

دلم می خواهد جایی باشم که کسی نباشد

صدایی نباشد

من باشم و من

من باشم و اشک

کاش همه اینها یک خواب عمیق باشد

یک خواب بحران زده

و کاش در نیمه شب تمام نشدنی ام سپیده سر بزند

می دانی

اگر روزی از این خواب برخیزم

دیگر به هیچ جنبنده ای عشق نخواهم ورزید

دیگر هیچ رادوست خواهم داشت

دیگر تنهایی و خلوت را به هم نفسی و هم صحبتی ترجیح خواهم داد

شاید سپیده صبح نزدیک است

شاید نزدیک است که من از خواب عمیق بیدار شوم و به زندگی و تنهایی ام ادامه دهم

و تو

کوله بارت را بسته ای

و مرا به زودی ترک خواهی گفت

من می مانم و اشک

دیگر چه اهمیتی دارد نفسم بیاید یا فراموش کنم نفس بکشم

دارم فراموشی را تمرین می کنم

می دانی

دیگر آرزویم شده فراموشی

کاش یک روز وقتی سپیده می زند

یا هر وقت دیگر

فراموش کنم نفس بکشم

به همین راحتی... کاش به سراغم بیاید این فراموشی عمیق


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 17960


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها