روزمرگی
  
 شاید برگی از این زندگی.. یا شاید تمام حرف های دلتنگی
 
اردیبهشت 1387
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387
مردن

 

خدایا خسته ام.... دارم می شکنم...اگه طاقت رفتنش رو داشته باشم ، طاقت بی وفاییش رو داشته باشم،طاقت مریضی و مرگشو ندارم.... نمی تونم... از مردن متنفرم.... روحم طاقت این و نداره خدا جون.... از قصه ای که آخرش مردن باشه متنفرم... نمی خوام بمیره... نمی خوام.. باید زنده بمونه... چون من دوسش دارم.. چون هیچ کس رو تو دنیا اندازه اون دوست ندارم... چون اگه باشه هستم... اگه بمیره یه روزم زندگی نمی خوام ازت... فقط مردن می خوامممممممم همین... همین.. همین

 


 
چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387
رنج

 

آدما... هم رنج می کشن و هم به دیگران رنج میدن....  هم غرور دارن و هم غرور دیگران رو می شکنن.... خدایا خم شدم امروز... شکستم... صدای شکستنم تو همه وجودم پیچید.... اصلا توقع نداشتم.... از کسی که واقعا برام ارزشمنده.... دلم خیلی گرفته.... ما آدما خیلی نسبت به هم بی تفاوت شدیم... حتی چشممون رو روی احساس دیگران هم می بندیم، چه برسه به وضع زندگیشون...خدایا کمکم کن... نذار تنها باشم.... نذار بی تو به انتهای خط برسم.... حس می کنم بدنم زیر یه کامیون له شده... حس می کنم اون قدر هوا واسم کمه که نمی تونم نفس بکشم.. نمی تونم.... خیلی احمق شدم خداجونم.... غرورمو دارم می شکنم... فقط واسه احساسم... واسه دوست داشتن... دارم رنج می کشم...به سهم خودم از زندگی فکر می کنم... سهم بدی نبود... اما کاش من این قدر آدمی نبودم که همه چیزو تو دلم بریزم.... کاش کسی غیر از تو توی این دنیای خاکی بود که حرف دلم رو می شنید... کاش خداجونم... کاش هنوز دوستم می داشتی... گرچه می دانم داری... کاش به حد همیشه دوستم می داشتی...

به امیدت...


 
پنجشنبه 29 فروردین ماه سال 1387
بنگر

از کجا میشه فهمید یکی راست میگه یا دروغ؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم می خواد بدونم..... دلم می خواد بدونم چه جوری میشه به یکی که حرفاش سراسر تناقضه اعتماد کامل پیدا کرد... یکی که کم حافظه است.... کاش حداقل محتاط بود... نیست... به صحت حرفای خودش اطمینان داره.... خیلی عجیبه...دلم یه مشاور می خواد... یه کسی که بتونه کمکم کنه.... یه کسی که بتونه بفهمه تو دلم چه خبره... یک کسی که اهل خوندن حس باشه... بتونه بفهمه این حس من چیه....

دلم گرفته از آدما... از این شهر... از اون شهر... از خودم... از خودم... دیگه خیلی حل شدم تو دنیا... بد جوری همه وجودم بوی دنیا میده... بدجوری حس می کنم زندگیم شده یک بعد.. شکل هندسی یک بعدی... زندان بی حجم.... فکرم در تلاش عمیق و من... تنها به سوی خط های بسته هجوم می برم... راه گریزی نیست... وقتی می دانی از هیچ زندان ساخته ای... وقتی از اثر کوچک مداد بر کاغذ سپید نقطه میسازی هیچ فکر نمی کنی شاید این نقطه ها سرآغاز خط باشد و خط سرآغاز بعدی که تو را اسیر خواهد کرد... اسارت... زندان... مثل حشره کوچکی که در شیشه می اندازی و روزها به انتظار می نشینی تا خفه شدنش را نگاه کنی.... مثل یک اسارت دوخته به مرگ...

دلم نمی داند چگونه از منجلاب تمام بدی های آمیخته به قلبم فرار کند... نمی داند دلم آیا راه گریزی هست... راه گریز برای رها شدن از این حس ننگ آور...  دلم اعتماد می خواهد... غرور می خواهد... و صداقت...

 

به من بنگر

بنگر که چگونه در انتظار لحظه ی اوجم با تو به فنا شدن لبخند می زنم

بنگر

که چگونه می شود قصه شد

بی انتها... درد شد

از نگفتن... از چشم فرو بستن و غفلت عجیب یک دوست برای دوست

دلم به درد رسیده و من

در انتهای کوچه ی خوشبختی رهگذر نا آشنا

به محبت خواهم اندیشید...

باران می آید شاید

شاید از کوچه های تردید بتوان محبت دزدید

و شاید از انتها، ابتدا خرید...

ذهنم کجای ترنم تو به فریاد می رسد؟

من اینجا و تک سوار ذهنم دور

امید شاید واژه ی ترسوها باشد

پس اعتراف می کنم که ترسو هستم

و تو

نمی دانم

گاهی پشت پنجره بایست

وفتی هوا ابری نیست

یا هست

یا هر زمان

بنگر

به من بنگر که چگونه بر فضای روحم حکمران شدی

بنگر که چگونه روحم در تصرف توست

بی روح  جسم به چه کارم می آید؟؟؟

بنگر که گذشتن از همه چیز برایم سخت است

گذشتن از همه ی آنچه که می دانی گذشتم

تنها برای ذره ای صداقت

آب می شوم

می سوزم

آب سوخته...

وه که به خنده ام می اندازد این اندازه بی اعتمادیم به تو

می توانم داغ شدنت را حس کنم

حتی اخم همراه با سکوتت را

تهدیدم می کنی به قهر

حیف

حیف که دنیایم بی تو یعنی مرگ

بنگر

حتی با تو... با داشتن و در کنار نداشتنت به مرگ رسیده ام

بنگر که دوستت دارم تنها برای دوست داشتن

نه چیزی بیش و نه چیزی کم

می پرستمت خدای زمینی ام...

 


 
پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387
تبریک

               سال نو مبارک

        صد سال به این سال ها

 

 

 

 


 
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
زمستون هم پر

 

زمستون خوشگل... برفای ناز.. سپیدیه بی نقص... سرمای پر لذت... می رود و همراهش عمر... بی هیچ صبری... 86... 87.. و شاید روزگاری 97... نمی دانم.. تا کی.. تا کی زمستان پشت زمستان... زندگی پشت زندگی... تا کی ... جسم می رود... خاک می شویم.. سرد و روزگاری گرم از تن شکوفه ها به آسمان سلام خواهیم داد... به ژرفای صبحی پر از امید...

زندگی زندگی است.. خواه آغازش در زمستان باشد و خواه در تابستان... و پایان... باید به پایان هم اندیشید... همیشه هم پایان ها تلخ نیست.. همیشه هم در پایان نباید گریست....

زمستان می رود... با همه خوشی های بی حد و حصر... بهار می آید... می آید تا وسعت دل تنگمان را به شکفتن عمق دهد... عمق... دلم برای شکفتن تنگ است... خواهم شکفت... روزی نه چنان دور... در دامان بهار... و زندگی جریان دارد... حتی اگر آغازش در زمستان باشد... مثل من... مثل عشقم و مثل آغاز عشق...

جاوید باد بهار و بهاری شدن....

 


 
جمعه 24 اسفند ماه سال 1386
باید خواست

زندگی چیست؟ چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح

به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

 

نوروز.... نو شدن.... بهار... بوی عید... همه چیز یعنی زندگی جریان دارد... یعنی هنوز هم می شود نفس کشید... می شود نو شد... حتی با وجود یک زمستان سرد و سخت... با یخ زدن...زندگی به همین سادگی است... به همین سبکی... مثل یک ترنم... ترنم... امید...امید... و عشق... می اندیشم... به تمام زندگی جاری شده در وجودم... به جریان امید.... به نو شدن عجیب، به حس عمیق زنده شدن... زنده شدن

و شاید زندگی این است

آری... زندگی همین است..... با همین عمق کم.... مثل یک کودکی... مثل حس کودک شدن...

کاش کودک بودیم

عاشق آرامش

و نه بر هم زدن مستی و عیش

خنده مان از ته دل بود، نه از روی ریا یا تمسخر یا هیچ

کودکی اوج حقیقت شدن انسان است

اوج پژواک حقیقت در عشق

اوج مستی در غم

و به یک تکه نان قانع شدن

کاش همه آدم های اطرافمون به کودک شدن عادت می کردن... عادت می کردن از دریچه دید یک کودک دنیا رو نگاه کنند... اون وقت دیگه زشتی و بدی دنیامونو ترک می کرد... هنوز هم دیر نیست

می توان کودک شد

و به دنیا همچون شهر بازی نگریست

می توان

باید خواست...


 
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
قصه

همه آدم ها توی این شهر یه قصه ای دارن.... صبح که پا تو از در خونه می ذاری بیرون،توی تاکسی...توی اتوبوس... همه جا آدم هایی میبینی که پشت چهره غمگین و خندان و عصبی خودشون یه قصه ای دارن... قصه ای پر از غصه یا پر از شادی... آدمایی که فکرشو نمی کنی... اون قدر پراز اندیشه اند و آن هایی که فکر نمی کنی ، پر از خالی.... پر از باد غرور...

دلم معرفت می خواهد... برای آدم های قصه خودم... برای کسی که نمی دانم چرا... چرا.... خدای من... چرا این گونه از خودم می گذرم بدون دیدن هیچ گذشتی از آن که دوستش دارم... دلم گرفته خدای من... قصه پر از غم من کی تمام خواهد شد؟... دلم تحول می خواهد... کاش روحم در این انتهای زمستان به نویی می رسید... از آدم ها خسته ام از آدم هایی که قصه ام را می سازند... زندگی چه قدر تلخ و احمقانه است... وقتی تنهایی، تنهایی.... تنهای تنها.... دلت عشق می خواهد و دوست داشتن و دوست داشته شدن... وقتی دل می بندی و دل میبندند به تو... باز هم تنهایی... تنها در افسوس دیدار... در حسرت فرصت های از دست رفته... در تکاپوی یک عمق ... عمق عمیق... که روزی چاه خواهد شد... دلتنگم خدای من...

برای خودم.. برای خودم دلتنگم... خدایا چرا این گونه با تمام وجودم احساس غم می کنم... آخر این چیست؟... این غمی که وجودم را می لرزاند و مرا به ورطه ی عمیق افسردگی گذشته ام فرو خواهد برد.. خسته ام.. از زندگی... از زندگی....  کاش زلزله ای وجودم را به هم میریخت.. می گذاشت بخار شوم و دوباره شکل بگیرم.... کاش... افسوس که یک بار می آییم ...


 
جمعه 3 اسفند ماه سال 1386
خدایا...

 

         خدایا یعنی این همه توقع من بالاست؟ یعنی این که آدم از کسی بخواد که به حدی که براش وقت و انرژی و مایه می ذاری بهت اهمیت بده ، این واقعا" توقع زیادیه؟ نمی دونم خدا جون... خسته ام ... خیلی خسته... زندگی همیشه یک چهره داره... بدی... خستگی....دیگه دارم می برم.. دوباره دارم به پوچی می رسم... چرا ما آدما این قدر خودخواه و قدر نشناسیم... چرا همیشه از یکی دیگه توقع داریم... چرا نمی خواهیم واسه هم... واسه احساس همدیگه وقت بذاریم... خدایا.. دلم مرگ می خواد... برای خودم.. پرواز.... از این دنیا... از زنده بودن بی هدف... از تحمل کردن... از بدی دیدن و دم نزدن، خسته ام... خسته ام... چرا آخه خدا... من که جز تو کسی رو ندارم... می دونم اشتباه از خودمه... ولی چرا، چرا ضایع می کنی منو... چرا جواب اشتباهاتمو داری تو دنیا می دی.. اگه می خوای این دنیا تسویه کنی، پس اون دنیا به چه دردت می خوره... خسته ام... دلم مرگ می خواد... رهایی... پرواز... فرار از این شرایطی که خودم ساختم... ولی آخه من با خودت مشورت کردم... اینه رسم رفاقت خدا جون... دلم وحشتناک ازت گرفته... نمی دونم، واقعا" نمی دونم وقتی آدم دلش از خالقش می گیره باید به کی بگه... عیبی نداره... ما که همیشه کوچیکت هستیم خدا.... همه کارها رو هم دست خودت میسپارم... کمکم کن که جز تو پناهی نیست... به امیدت...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3308


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها