مردن

 

خدایا خسته ام.... دارم می شکنم...اگه طاقت رفتنش رو داشته باشم ، طاقت بی وفاییش رو داشته باشم،طاقت مریضی و مرگشو ندارم.... نمی تونم... از مردن متنفرم.... روحم طاقت این و نداره خدا جون.... از قصه ای که آخرش مردن باشه متنفرم... نمی خوام بمیره... نمی خوام.. باید زنده بمونه... چون من دوسش دارم.. چون هیچ کس رو تو دنیا اندازه اون دوست ندارم... چون اگه باشه هستم... اگه بمیره یه روزم زندگی نمی خوام ازت... فقط مردن می خوامممممممم همین... همین.. همین