روزمرگی
  
 شاید برگی از این زندگی.. یا شاید تمام حرف های دلتنگی
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 5 اسفند ماه سال 1386
قصه

همه آدم ها توی این شهر یه قصه ای دارن.... صبح که پا تو از در خونه می ذاری بیرون،توی تاکسی...توی اتوبوس... همه جا آدم هایی میبینی که پشت چهره غمگین و خندان و عصبی خودشون یه قصه ای دارن... قصه ای پر از غصه یا پر از شادی... آدمایی که فکرشو نمی کنی... اون قدر پراز اندیشه اند و آن هایی که فکر نمی کنی ، پر از خالی.... پر از باد غرور...

دلم معرفت می خواهد... برای آدم های قصه خودم... برای کسی که نمی دانم چرا... چرا.... خدای من... چرا این گونه از خودم می گذرم بدون دیدن هیچ گذشتی از آن که دوستش دارم... دلم گرفته خدای من... قصه پر از غم من کی تمام خواهد شد؟... دلم تحول می خواهد... کاش روحم در این انتهای زمستان به نویی می رسید... از آدم ها خسته ام از آدم هایی که قصه ام را می سازند... زندگی چه قدر تلخ و احمقانه است... وقتی تنهایی، تنهایی.... تنهای تنها.... دلت عشق می خواهد و دوست داشتن و دوست داشته شدن... وقتی دل می بندی و دل میبندند به تو... باز هم تنهایی... تنها در افسوس دیدار... در حسرت فرصت های از دست رفته... در تکاپوی یک عمق ... عمق عمیق... که روزی چاه خواهد شد... دلتنگم خدای من...

برای خودم.. برای خودم دلتنگم... خدایا چرا این گونه با تمام وجودم احساس غم می کنم... آخر این چیست؟... این غمی که وجودم را می لرزاند و مرا به ورطه ی عمیق افسردگی گذشته ام فرو خواهد برد.. خسته ام.. از زندگی... از زندگی....  کاش زلزله ای وجودم را به هم میریخت.. می گذاشت بخار شوم و دوباره شکل بگیرم.... کاش... افسوس که یک بار می آییم ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 4167


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها